أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

212

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

ترجمه « 1 » انگشت دعاگو به شب تاره و تيره « 2 » است * تيرى كى [ 53 الف ] همه گونه ازو بانگ و نفيرست گويى كى اميرم نرسد زود به من تير * اين تير بدان‌كس رسد اول كى اميرست از دو كف مظلوم چو « 3 » وقت سحر آيد * ده تير جگر سنب « 4 » و كشنده بدر آيد پيكان همه « 5 » جمله بزهر آب بداده * هر يك به سنانى كه بجان زو خطر آيد اى ظالم ناپاك اگر پند نگيرى * آن هر ده ناگاه ترا بر جگر آيد قصه : پس چون ابر برآمد و تگرگ باريدن گرفت ، سرهاى ايشان مىشكست و اندامهاى ايشان مىكوفت . مالك گفت : هم اكنون هلاك شويم ، در ميان ما مجرمى است كى ما بجرم او گرفتار شديم ، يا مظلومى است كى ما بطفيل « 6 » نالهء او افكار شديم . همگان دست بدعا و زارى « 7 » برداشتند ، سود نداشت . « 8 » فليح بيامد و گفت : اى خواجه ، من اين غلام عبرى را بزدم و پاره‌اى بر زمين بكشيدم ، او روى سوى آسمان كرد دو لب بجنبانيد ، در وقت اين بلا پيدا شد . اگر « 9 » اين بلا را درمانى است ، هم در گفتار اوست . بيا با من بارى « 10 » در پيش او تضرع كنيم « 11 » ، تا باشد كى ما را از چنگ اين « 12 » آفت و محنت آزاد كند . مالك برفت و روى را در پيش يوسف « 13 »

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - در متن : تاريك تير ( 3 ) - چه ( 4 ) - سوز ( 5 ) - همگى ( 6 ) - در طفيل ( 7 ) - + و تضرع ( 8 ) - + تا ( 9 ) - + دفع ( 10 ) - يارى كن تا من ( 11 ) - كنم ( 12 ) - + بلا و ( 13 ) - او